آی زندگی!
(قصه های کوتاه سینمایی)
حبیب اله حداد
این کتاب واقعا بوی زندگی میده، وقتی داری یه تیکه از کتاب رو می خونی که داره درمورد یه شخصیت توضیح میده احساس می کنی همون لحظه یه قلم مو داره در و دیوار و محله و... رو توی ذهنت نقاشی می کنه. تصویر سازی که توی کتاب میشه با کمترین کلماتی که بتونی تصورش رو بکنی و نخوای حتی تعلل کنی توی خوندن ادامه داستان یا داستانهای دیگه.
کتاب تشکیل شده از 9 داستان کوتاه که همه داستانها در یه محله میگذره که در همه انها پسرک داستان نقش راوی رو داره. هر یک از داستانها همراه با عکس و نام یکی از فیلم های سینمایی همراه شده است.
1- جنجال جمعه ( به یاد فیلم؛ حسن کچل، علی حاتمی)
2- زائر (به یاد فیلم؛ خانه خدا، جلال مقدم)
3- یا زهرا (به یاد فیلم؛ روز واقعه، شهرام اسدی)
4- بچه سر راهی (به یاد فیلم، شاید وقتی دیگر، بهرام بیضایی)
5- آی زندگی (به یاد فیلم؛یک اتفاق ساده، سهراب شهید ثالث)
6- سینما شیرین (به یاد فیلم؛لات جوانمرد، مجید محسنی)
7- فراری (به یاد فیلم؛گوزن ها،مسعود کیمیایی)
8- مادر(به یاد فیلم؛ مادر، علی حاتمی)
9- کلاس اول (به یاد فیلم؛خانه دوست کجاست، عباس کیارستمی)
قسمتی از داستان "کلاس اول"
روز اول مهر 1338 ه ش. زندگی در خانه ما قبل از طلوع خورشید شروع می شد و بعد از غروب تمام. مینا به زور نمازش را خواند. من زودتر از همه بیدار شده بودم. همگی سر سفره صبحانه نشسته بودیم. کیف سر جایش بود. سرم را زیر شیر آب گرفتم. به ماهی ها سلام دادم. سر سفره، در پناه مادرم مثل یک بچه مدرسه ای، مثل یک مرد! نشسته بودم. پنیر خیکی! چای شیرین. اما کو اشتها!؟
"خب مثل بچه آدم بیا جلو صبحانه ات رو بخور!"
صدای رعد آسای پدرم بود. خیز برداشتم. اولین لقمه در گلویم ماند. گیر کرد. تا مادرم امد به پشتم بزند "پدر سوخته حمال" پدرم باعث شد لقمه را قورت بدهم. راحت شدم. چای ام را بهم می زدم تا شیرین شود، چه سر و صدایی راه انداخته بودم!
- "چت شده! استکان چای! نه کافه!"
بابام گفت و بلند شد. یونیفرم نظامی اش را پوشید. آیا او می دانست از امروز من مدرسه ای می شوم!؟ شاید نه. نام نویسی را مادرم انجام داده بود. لب و دهانم را با دست پاک کردم نه با آستین! پریدم توی راهرو. پدرم بند پوتین هایش را می بست. کهنه زیر زین دوچرخه اش را بیرون کشیدم، تند و سریع شروع کردم به تمیز کردن طوقه ها، تمیز بود. اما می خواستم حواس پدرم را به خود جلب کنم. پدرم تنه دوچرخه را گرفت و از در خانه بیرون برد. مکثی کرد من و مادرم ایستاده بودیم به تماشا. کلاهش را به سرش کشید از زیر نقاب کلاهش نگاهم کرد. ترسیدم، خواستم برگردم، نشد. مادرم پشتم بود.
- ""پدر سوخته! دوست دارم درس بخونی ها!"
شنیدم! خودش بود پدرم بود که حرف زد. بهترین و دلچسب ترین فحش زندگی ام. "قربون بابای خودم" پس او هم می داند. کاش جرات داشتم و او را در آغوش می گرفتم. کاش می شد!!
مات و براق شده بودم. دست در جیب برد. سکه ای بیرون کشید و به طرفم پرت کرد. توی هوا قاپ زدم. "حالا شاه کیه، من کی ام!" از همه کلاس اولی های دنیا من خوشبخت تر بودم. مادرم از خوشحالی ام می خندید. پدرم سوار دوچرخه شد و رفت.
قسمتی از داستان "سینما شیرین"
هر وقت روزگار بر مادرم تنگ می شد، او چادرش را سرش می انداخت، گالش هایش را ور می کشید و می رفت شاه عبدالعظیم. همراه سید زهرا خاله. هر دو غصه هایشان را می دادند و با چند بسته آب نبات قیچی بر می گشتند. گاهی هم با یک کوزه ماست. ولی آنروز بوی رفتن به شاه عبدالعظیم نمی آمد. اوضاع وخیم تر بود.
مادرم برای همسایه ها پشتوانه ای بود. ابی دایی، هر وقت برایش بار تازه از میدان می آوردند. تا از دست مادرم دشت نمی کرد. نمی فروخت. به سبکی دست "سد خانوم" اعتقاد داشت. از دور و نزدیک هم برای رفع چشم زخم......
قسمتی از داستان "مادر"
عمه مهین، نمک می پاشید. شر به پا می کرد. بابام را انگولک می کرد. فتنه ای بود این عمه مهین! آقا صلصالی چند تا کفتر داده بود تا کباب کند ببرد برای مادرم، نبرده بود، گفته بود ضرر دارد. روز دوم بستری شدن مادرم یکی از ماهی ها مرد. توی باغچه چالش کردم. چقدر گریه کردم. به مینا وقتی گفتم:
"اگر مادر ..."
معطل نکرد زد تو دهنم. لای دندان هایم مزه خون را چشیدم. خوب کاری کرد دستش درد نکنه مادر نباید بمیرد، حالا زوده، مینا شوهر نکرده، عروسی اش نزدیک است. طورا خیلی کوچک است من دوست دارم روز اول مدرسه رفتنم مادرم پشت سرم آب بپاشد. دهان خونی ام را که داشتم می شستم. مینا در آغوشم کشید. دو تایی گریه کردیم. مادرم ازارش به پشه نمی رسید.......
آی زندگی! / حبیب اله حداد/داستانهای کوتاه فارسی/ چاپ اول 1381/ انتشارات هله.